به نام تک نوازنده گیتار عشق![]()
به وبلاگم خوش اومدید.امیدوارم با وبلاگم حال کنید
در ضمن اگه نظر ندید خیلی ناراحت می شم
البته میدوونم که با معرفتید و نظر میدید
مدیر وبلاگ هفت دریا: حسام

دل آدما مثل یه جزیره دور افتاده می مونه اینکه کی اول پا به جزیره می ذاره مهم نیست !!!
مهم اون کسی که هیچ وقت جزیره رو ترک نمی کنه.
*****
توی دنیا همیشه سعی کن برای ۲ نفر باشی.یکی برای خودت یکی برای دیگری
برای خودت زندگی کن برای دیگری زندگی باش.
*****
ای معنی انتظار یک لحظه بایست***دیوانه شدن برای تو کافی نیست
یک لحظه بایست و یک جمله بگو***تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست
رنگ تو سبز بهاری
دل ِ من دفتر کاهی
پیش چشمای قشنگت
پُرم از خط سیاهی
تا میام قلم بگیرم
خط و از قلب کبودم
شعر تو نوشته می شه
روی برگ برگِ وجودم
عمر این دفتر کاهی
می دونم همیشگی نیس
زیر بارون نگات
مونده از من کاغذی خیس
کاغذی پر از ترانه
پر شعر عاشقانه
که با دست مهربونت
رو تن من شد روانه

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها.
سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت.
سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها، موفقيت و شانس.
سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعي
![]()
خدایا ببین این دو چشم پر آبم
ببین این دو چشم نرفته به خوابم
در این ظلمت شب در این بی قراری
نصیبم نکردی به جز آه و زاری
چرا سرنوشتم ز غم زاده ای؟
چرا قلب عاشق به من داده ای؟
سخن های نا گفته ی من خدایا
در این سینه ی خسته تا کی بماند
خدایا صبوری دل را طبیبم
چگونه نبیند چگونه نداند
چرا سرنوشتم ز غم زاده ای؟
چرا قلب عاشق به من داده ای؟
تو با من سر مهربونی نداری
تو با قلب رنجور من کینه داری
من از دست تو سر به مستی سپارم
دگر طاقت این همه غم ندارم
چرا سرنوشتم ز غم زاده ای؟
چرا قلب عاشق به من داده ای؟

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

اي فرشته مرگ اندكي صبر كن ،هنوز به او كه عاشقش شده ام نگفته ام دوستش دارم .هنوز
نگفته ام چشمانم منتظر يك نگاه اوست ،هنوز نگفته ام زندگي بدون او برايم محال است ،هنوز
نگفته ام تنها بهانه نفس كشيدن هايم اوست،هنوز نگفته ام هر سپيده دم تنها به ديدار او بيدار
ميشوم و هرشب با خيال چشمانش ميخوابم ،هنوز نگفته ام دوست دارم در آغوشش بگيرم و
تنها در آغوش او بميرم .

مهربانم ، اين روز ها نبودنت را بيش از پيش احساس ميكنم ، ميخواهم قطرات اشكهايم را كه همانند باران بهاري روي گونه هايم سرازير ميشود بر روي شانه هاي گرمت جاري سازم .
شانه هايي كه هيچ گاه حضورش را احساس نكردام و نخواهم كرد . نميداني چقدر دلم هوايت را كرده و برايت تنگ است . خيلي خسته ام ، خسته تر از هميشه ، تنها تر از هميشه . دوست دارم فرار كنم از خودم ، از تمام انسانها ، دير زمانيست كه از خودم دورم و تنها جسمم ، جسمي كه حتي به خودم تعلق ندارد. اي كاش ميتوانستم سرم را روي شانه هاي گرمت و دستم را روي قلب پر مهرت بگذارم ، قلبي كه با هر طپشش جاني دوباره به من ميبخشد ، گويا قلبت را در سينه خود احساس ميكنم .
اي كاش مي امدي و با من تا ابد مي ماندي تا ابد .
سلام دوستان!! یه سری از بچه گفتن یه قسمت از وبلاگتو به اس ام اس اختصاص بده.منم که نمی تونم رو حرفه شما حرف بزنم این کارو کردم. اگه می خواید این اس ام اس های قشنگ رو بخونید به ادامه ی مطلب مراجعه کنید. پیشنهاد می کنم حتما ای کارو بکنید !!!
(اس ام اس های عاشقانه و خنده دار و سر کاری )


راستی نظر یادتون نره!!!
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد.
...
ادامه مطلب...
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست
اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست
اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست
اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست
پس با تمام وجود فرياد ميزنم
دوستت دارم

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم
با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد
شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم
ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم
ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربه کاری نشدم
هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید
هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

بميرد انكه غربت را بنا كرد تورا ازمن من را از تو جدا كرد
جدايي رانمي خواستم خدا كرد نمي دانم كدام ناكس دعا كرد
عزيزم من در آن شب ها فقط ياد تو مي كردم
نبودي تو ومن تنها فقط ياد تومي كردم
تو دور از دسترس بودي ومن هم دور از هركس
نكردم ياد كس زيرا فقط ياد تومي كردم
وشبها كه خيالت مثل دريا شرجي ام مي كرد
من دم كرده وبي پروا فقط ياد تو مي كردم
توآبي ترزدريايي ومن موجي ترازدريا
من موجي درآن غوغا فقط ياد تومي كردم
پرازتپ بودم وچيزي نمي گفتم كه اين يعني
ميان خواهش وحاشا فقط ياد تومي كردم
تواي خوب من ازمن اين همه دلخورچراهستي
كه من دورازتودرآنجا فقط ياد تومي كردم
نبودي معترض هستي اگربودي چه مي كردي
كه مي ديدي من تنها فقط ياد تومي كردم...

بین من و عشق تو هیچ فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کنو گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصلهای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثری از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت
جز عشق تو در خاطرام مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

يه چشم هميشه بايد توش اشك باشه وگرنه ميسوزه
يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه ميشكنه
يه لب هميشه بايد روش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه
يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچكس نمي چسبه
يه ديوار بايد به يه تير تكيه داشته باشه وگرنه ميريزه
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثله يه كلافه سردرگمه
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه
يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر وابسته باشه وگرنه فاسد ميشه

سلام دوستان . اگه شعری .نثری . مطلبی در مورد این عکس بلدید برام بفرستید تا من در این قسمت درج کنم.مرسی.![]()

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته ،
آهسته تر از صداي بال پروانه ها
به او بگوييد دوستش دارم با صدايي بلند ،
بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق
به او بگوييد دوستش دارم با هيچ صدايي،
چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد
فرياد دوستت دارم را
ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند
پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.
دوستت دارم
فردای دیروزت را رها کن
دیروز فرداهایم را رها خواهم کرد
تا با هم امروز را زندگی کنیم
از نگاه همیشه منتظرم
از چشمان بارانیم
ازبوسه های نشکفته ام
بنو یسم برایت از ترسم
ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن
بی تو گفتن وبی تو خواندن
بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم
در گنج عزلت تنهایی ام
بنویسم برایت از معنای زندگی
از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم
زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم
من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم
من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم
معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است
زندگی یعنی عشق

شبی از درد دل گفتــــــم قلم را
بیا بنویس غم های دلـــــم را
قلم گفتـــــــا برو بیچاره عاشق
ندارم طاقت این بار غـــــم را

دو کبوتر بودند
هر دو هم لانه هم
هر دو هم خانه هم
پر گشودند به صحرای بزرگ
شاد تا دامن دشت
لحظه ای چند گذشت
نغمه خواندند و پریدند به شوق
ناگه از سینه کوه
بانگ تیری به همه دشت نشست
رشته خواب چمن را بگسست
دو کبوتر با هم
بال در بال به خون غلطیدند
لحظه آخر دیدار رسید
دیده در دیده هم یکصدا نالیدند
لحظه ای تلخ گذشت
هر دو در خون خفتند...
..
ناگهان نغمه گری ناله بر آورد به کوه
ناله ای پر اندوه
((ای خدا لحظه شادی چه کم است
زندگی دشت غم است
چه توان کرد در این دشت غریب
غم و شادی با هم است
عمر ما آه و دم است
ای خدا لحظه شادی چه کم است))
نیمه شب از خواب میپری تموم تنت عرق کرده
تنت داغ و تب دار روی تخت دست میکشی
دنبال چیزی شایدم کسی میگردی
سرفه میکنی بلند بلند کسی نیست از خواب بپره
فقط صدای نفسات رو میشنوی
دلت بد جوری میگیره
میخوای با یکی حرف بزنی بغض تو گلوت...
احساس میکنی دست گرمی روی پیشونیته
چشمات رو باز میکنی آره خوده خودشه
میخوای با تموم وجود بهش بگی که...
میگه: تب داری استراحت کن
چشمات رو میبندی طاقت نمیاری دوباره باز میکنی
هیچی نیست
دور تا دورت دیوار...فضای سرد و تاریک خونه
باز هم تنهایی....سکوت....وانتظار

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو دزدید و بجاش یه زخم
همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنیو بجای اینکه لبریز
کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوستش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که
یبار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده
چقدر سخته توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه
اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری
چقدر سخته گل آرزوهاتو توی باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی . . .

پرسيد:
به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!

اشک سالها تنهایی را با یک لبخند فریاد بزنم

می خوام براتون یه قصه بگم.قصه عشق یک فرشته.فرشته ما میون آدم
ها بود ولی آدم ها نمی تونستند ببیننش مگر اینکه خودش
بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگی روزمره و کارهایی بود که از
طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولی روزی عاشق نگاهی
شد. عاشق اشک و گریه کردنی شد.ولی عاشق نگاه یه آدم.کم کم
خودشو به عشقش نشون داد.ولی عشقش نمی دونست که اون یه
فرشته است.چون ظاهرش مثل آدم ها بود و همیشه یه نوع لباس می
پوشید. کم کم عشقش هم به اون علاقه مند شدولی این واسه فرشته
قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزدیکی میاره و فرشته ما نمی
تونست به عشقش نزدیک بشه یا حتی اونو لمس کنه. بالاخره فرشته
قصه ما با کسی آشنا شد که قبلا فرشته بوده ولی الان تبدیل به آدم
شده.حالا فرشته قصه ما می تونه تبدیل به آدم بشه ولی باید با
جاودانگی خداحافظی کنه.حالا فرشته ما بین دو راهی عشق و
جاودانگی قرار گرفته و باید یک راه را انتخاب کنه.بالاخره تصمیمشو
می گیره و عشق را انتخاب می کنه و با جاودانگی تا ابد خداحافظی
می کنه.حالا اون تبدیل به آدم شده.حالا به آرزوش رسیده.حالا می
تونه عشقش رو در آغوش بگیره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح
کنه....امروز صبح اولین شبی است که اون با عشقش سحرکرده.ولی
امروز بدترین روز برای اون هستش چون عشقش در اثر یک
تصادف میمیره.حالا فرشته سابق قصه ما نه عشقشو داره نه
جاودانگی را.در دوران فرشتگی دوستی داشت که همیشه همراهش
بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهرمی شه و ازش می
پرسه:ارزشش رو داشت؟
فرشته قصه ما می گه: یک بار بوسیدن او به تمام عمرم می ارزد.

چکه های خاطره
از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

دست خودم نیست
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

| عشق یعنی... | |
|
عشق عشق یعنی خلوت و راز و نیاز
|








